تبليغاتX
نگرش من به خود و جامعه ام

نگرش من به خود و جامعه ام

این مطلب را برای نشریه نقطه سرخط نوشته ام

۱.

من مانده ام چرا این شریف ما اینطوریست. هر بلایی سرش بیاوری صدایش در نمی آید. بگذریم! جور دیگری بگویم: آدمهایش دور هم جمع نمی شوند. آدمهایش هرکدام برای خود جزیره ای دست نیافتنی هستند. کنار هم نمی ایستند. کار جمعی در شریف ما معمولا بهانه ای برای نشان دادن خودمان است. منظورم همین کارهای علمی به به و چه چه آورمان است واللا نمی دانم! حرف زدن و جمع شدن حول یک فکر و تبادل عقیده ها و رشد شخصی در سایه مشارکت جمعی و اینها که تقریبا رویاست. از آن گذشته شما بهتر می دانید که هر سال چند نفر از ما از خانه و دوست و آشنا و زندگیشان دل می کنند تا در کشور دیگری درس بخوانند و احتمالا زندگی کنند. این امر بهترین نشانه برای با هم نبودن ماست. اشتباه نکنید. ارزش گذاری روی کار آنهایی که مانده اند یا رفته اند نمی کنم. فقط می گویم که این مهاجرت نشانه است. نشان می دهد که اینجا آدمهایش به هم نچسبیده اند که به این راحتی از هم جدا می شوند. بیایید اسم این چسب را همبستگی بگذاریم.

۲.

همبستگی چیز مهمی است. آدمها بی همبستگی در اصطکاک زندگی له می شوند. جامعه بی همبستگی تبدیل به برخورد تصادفی ذرات بیجهت می شود. منظورم از همبستگی همان با هم بودن است. و از آن سخت تر برای هم بودن. همبستگی مثل یک رشته نامرئی می ماند که آدمها را به هم وصل میکند. همبستگی لزوما چیز محسوسی نیست. یعنی نمی شود دیدش. ولی معمولا از خود نشانه هایی بر جای می گذارد.

۳.

بگذارید کمی درباره عبارت "ما شریفی ها" بنویسم. اصلا این عبارت معنا دار است؟ مگر همه آن نهصد و اندی آدم که سالانه در نقاط مختلف دفترچه قبولی کنکور کد دانشگاه ما را انتخاب می کنند چقدر اشتراک دارند که بشود آنها را حول یک کل به عنوان ما شریفی ها جمع کرد؟ در این صورت می توان از عبارات مشابهی مثل ما امیر کبیری ها، ما پزشکی ها یا ما دانشگاه آزادی ها حرف زد؟ به گمان من اینجور عبارات وقتی درستند که منظور گوینده یا نویسنده از آنها معلوم باشد. به عبارت دیگر وقتی درباره مایی اینچنین، حکم می دهیم تنها درباره آن گوشه هایی از هر فرد که به زعم ما در آن ما مشترک است صحبت می کنیم.

۴.

من فکر می کنم بیشترین اشتراک ما شریفی ها در فردیت ماست. نکته جالبیست چون فردیت اصولا اشتراک گریز است به این معنا که فردیت یعنی آن چیزهایی که یک آدم برای خودش دارد و زیاد علاقه ای  ندارد که  آنها را با بقیه به اشتراک بگذارد و بقیه را در آنها دخیل کند..  نشانه هایی که من را به این نتیجه رسانده اند که ما  شریفی ها فردیت نیرومندی داریم کم نیستند ولی اکثرا تجربه های فردیند. شاید دو سه مورد مثل اینکه ما خیلی زیاد تر از معمول به موفقیت تحصیلی خودمان اهمیت می دهیم یا در کلام و گفتارمان "من" زیادی حضور دارد یا اینکه حاضر نمی شویم بابت مسائل اجتماعی دور و برمان هزینه­ای حتی اندک بدهیم نشانه های جمعی تر و در نتیجه ملموس تری  برای ادعای فردیت نیرومند شریفی مان باشند. (به عنوان یک بازی ذهنی برای آزمودن این ادعا شروع کنید به گشتن در مقاله های همین مجله شریفی که پیش رویتان است. چقدر من می بینید؟ ). دلایل فردیت مان شاید اینها باشند: شاگرد اول بودنمان، از اول برای خارج رفتنِ آخر زندگی کردن هامان، باهوش بودن، ایرانی بودن و... ولی آنچه از دلایل این خصلتمان مهم ترو ملموس تر است خود وجودش است.

۵.

حرف آخر! احتمالا متوجه شده اید چه می خواهم بگویم. فردیت نیرومند ما یک عامل بازدارنده است برای همبستگی مان. ما نمی توانیم دور هم جمع شویم و هزینه ای جمعی بدهیم و نتیجه ای جمعی بگیریم زیرا دوست نداریم این با هم بودنمان به فردیت نیرومندمان آسیبی بزند. اما آیا این تنها چشم انداز پیش روست؟ آیا چسبی وجود ندارد که ما را به هم بچسباند؟  جواب من به این سوال شاید عجیب به نظر بیاید. به گمانم تنها چسبی که می­تواند ما را به هم بچسباند فردیتمان است. ما آنوقتی می توانیم با یکدیگر به همبستگی به معنای با هم بودن و سخت تر از آن  برای هم بودن دست یابیم که فردیت هم را دریابیم و آن را به عنوان عامل همبستگی خود نگاه داریم. مثال می زنم. شاید برای ما بسیار راحتتراز بقیه باشد فهمیدن این نکته که آدمها هرکدام دنیایی از عقاید هستند و وجود هر عقیده در یک فرد تابع عوامل بسیار زیاد محیطی و شخصیتی است. حال تصور کنید همین ما متوجه آن باشیم که عقیده هر شریفی به عنوان جزئی از فردیت او موضوع همبستگی ماست و ما شریفی ها اجازه ندهیم به این راحتی ها به فردیت مان لطمه بخورد در آن صورت چقدر راحت می شود از عقیده حرف زدن و در پناه همبستگی جمعی به عقاید خود صیقل دادن. فرض کنید شریف ما شده است محلی مناسب برای رشد فردیت هامان. خیلی ها باید کارکنند، از مسئولین دانشگاه گرفته تا دانشجوها ولی تصورش محال نیست. مشکل است ولی تلاشتان را بکنید. بیشتر انرژی ذهنتان را بگذارید روی آنکه آدمهایی را تصور کنید که برای همه آنچه در سر شماست احترام قایلند و ربط و ضبطش را به عهده خودتان می گذارند. آدمهایی مثل خودتان. شیرین نیست زندگی در چنین اجتماعی؟ اسم این شیرینی را همبستگی بگذاریم. از نوع شریفی اش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط علی دشتی  | 

 

مصاحبه با محمد رضا خاتمی، هفته­نامه شهروند امروز، شماره 24:

مهم ترین مشکلی که به نظرتان این روزها جامعه ما با آن دست به گریبان است چیست؟

·       مهمترین مساله در ایران نمود این واقعیت است که میان حکومت و مردم و میان اقشار مختلف مردم با یکدیگراعتمادی که باید باشد وجود ندارد.

·        در جامعه ایرانی بسیاری از طبقات و افراد مختلف به منافع کوتاه مدت خود و خانواده خود می پردازند که در حالیکه تا وقتی اعتماد متقابل شکل نگیرد منافع آنان نیز تامین نخواهد شد.

·       به خاطر عدم وجود اعتماد و اطمینان یک نقص کلی وجود دارد که باعث می شود نتوانیم به خوبی از سرمایه های خود استفاده کنیم.

علت بروز این عدم اعتماد در جامعه ما چیست؟

·       در جامعه ایرانی ارزشهایی وجود دارد که وقتی این ارزش ها تضعیف می شوند عدم اعتماد بروز پیدا می کند.

·       وقتی عدم صداقت و ریا در جامعه باشد اعتماد مردم به مرور زمان از دست خواهد رفت.

·       نظام ارزشی و اخلاقی در کشورها متولی دارد و وقتی متولیان پاسدار نظام اخلاقی نباشند این اتفاق رخ می دهد. البته متولیان این نظام اخلاقی لزوما حکومتی نیستند.

 

مقاله محمد جواد کاشی تحت عنوان فضیلت ترس در مجله شهروند امروز، شماره 24:

·       اینک به نظر می رسد ذهنیت جمعی ما تحت تاثیر از الگوی هابزی از فلسفه سیاسی گرد هم خواهد آمد. مطابق با الگوی هابزی دولت ناشی از همبستگی به جهت ترس همگانی است.

·       این ترس قبل از اینکه منشائ خارجی پیدا کند از داخل آغاز شده است؛ زوال تدریجی عوامل همبسته ساز ملی، تضعیف ارزشهای دینی، ذره ای شدن عرصه اجتماعی، گسترش گرایشات منفعت طلبانه، کاسته شدن از بار اعتماد اجتماعی و خلاصه کاستی گرفتن شدید سرمایه های اجتماعی و فرهنگی.

·       مردم با هم زندگی می کنند اما به محض کاستی گرفتن نظم سیاسی معلوم نیست چه بلایی سر هم می آورند. واکنش شگفت انگیز مردم در زلزله های رودبار و بم بسیار پند آموز بود. تمایل فوری مردم به غارت اموال دیگران حتی غارت کمکهایی که مردم شهرهای دیگر ارسال کرده اند نمونه ای آزمایشگاهی از شرایط بحرانی است.

·       مردم با یکدیگر چنان رفتار می کنند که گویی تنها یک بار با هم روبرو می شوند. خشونت های خانوادگی و اجتماعی گسترش می یابد. انزوا احساس بی پناهی و پناه آوردن به اعتیاد از مظاهر قابل رویت این فرآیند در شرایط کنونی است.

·       گسیختگی های ملی اجتماعی و فرهنگی در عرصه سیاست به ماجراجویی ختم می شود. در چنین شرایطی است که دن کیشوت های سیاسی جلوه گری می کنند.

·       ترس همگانی می تواند مولد فضیلت باشد. در فضای ترس همگانی تمایلات نوع دوستانه امکان رشد پیدا می کنند. در فضای ترس همگانی است که وادار می شویم یکدیگر را ببینیم و لحظه ای خود را فراموش کنیم و پروای دیگری را بیابیم.

 

 پ.ن۱: کسی کتاب خودکشی اثر امیل دورکیم ترجمه دکتر سالارزاده را دارد؟

پ.ن۲: نمی دانم چرا! ولی نظرات منعکس شده در بالا نظر من نیستند.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط علی دشتی  | 

 

۱) چرا هیچ اتفاقی ما را بر نمی انگیزاند؟

 

جرقه این سوال بعد از خود کشی مشکوک خانم زهرا ب. پزشک همدانی در ستاد امر به معروف همدان به ذهن من خطور کرد. ظلمی آشکار با هر منطقی که فکرش را بکنید رخ داده است و اعتراض درخوری به آن نشده است. در حالیکه این ظلم روزانه در دست و پای همه می پیچد و کسی با آن بیگانه نیست. آنچه از آن به افکار عمومی تعبیر می شود آیا انقدر مشغول درگیری­های فردی خود است که فرصت دادن هزینه های اجتماعی را ندارد! شاید هم واقعا راه دادن هزینه های اجتماعی برای رسیدن به اهداف مورد نظر را نمی داند! آیا در این میان تناسبی میان اهداف اجتماعی و هزینه ای که باید برایشان پرداخت شود وجود دارد؟

 

۲) چرا ما حاضر نمی شویم برای رسیدن به اهداف سیاسی و اجتماعی خود هزینه بدهیم؟

 

آیا هزینه های اجتماعی آنگونه که حکومت سعی در القایش را دارد فردیست؟ جمعی است؟ اینکه هزینه های اجتماعی و سیاسی جمعیست به چه معناست؟ آیا این جمعی بودن هزینه های اجتماعی با تکثر افکار و عقاید تداخلی ندارد؟ آیا ساختار زندگی فردی دنیای مدرن شالوده مناسبی برای پرداخت هزینه های جمعی است؟

 

۳) مفاهیمی چون همبستگی اجتماعی و سرمایه اجتماعی و هزینه اجتماعی و سیاسی چه هستند؟ چرا باید باشند؟ چطور می شود به آنها دست یافت؟ آیا کار مدونی در باب این مفاهیم و میزان و شدت هرکدام در جامعه ما صورت پذیرفته است؟

 

۴) آیا جامعه ما جامعه­ای ذره ای و از هم گسیخته است؟ اگرپاسخ آری است، چه عواملی باعث این امر شده است؟

 

نقش تاریخ در ذره­ای شدن جامعه ما چقدر است؟ تفاوتهای قومی و مذهبی چه نقشی در این زمینه ایفا می کنند؟ آیا همیشه و در همه جای دنیا اختلافات مذهبی و قومی موجب ذره ای شدن جامعه شده اند؟ حکومت در این میان چه نقشی بر عهده دارد؟ 

این سوالها و سوالهای مشابهی که در ادامه راه به آنها برخواهم خورد  موضوع تحقیقات مطالعاتی من در ادامه  خواهد بود. عنوان همبستگی اجتماعی را برایش انتخاب کرده ام. بسیار خوشحال می شوم اگر به واسطه نظرها و پیشنهاد های خود به خصوص در باب منابع مطالعاتی یاریم کنید. امیدوارم این مطالعات استمرار کمی و کیفی بیابد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط علی دشتی  | 

 

۱. در ضرورت اجرای اصل ۴۴ قانون اساسی بسیار گفته اند و شنیده ایم.

۲. گمان نمی کنم که جای شکی مانده باشد مبنی بر اینکه بالاترین مقام تصمیم گیری مملکت به جد پیگیر اجرایی شدن اصل ۴۴ است.

۳. خصوصی سازی یکی از وعده هایی است که با اسم اصلاح طلبان گره خورده است. شعار انتخابات ریاست جمهوری آخر کاندیدای اصلاح طلبان پیشرو ( دولت خوب- شهروند قدرتمند) موید این نکته است.

۴. از قضای روزگار دولتی تن به خصوصی سازی داده است که فربهی را دوست دارد و از هر فرصتی برای تغییر شکل یا محتوای اجرای خصوصی سازی استفاده می کند. مثال سهام عدالت در این زمینه گویاست.

۵. با توجه به پشتوانه قوی خصوصی سازی (تاکید مکرر رهبر) و همسو بودن اهداف آن با اهداف اصلاح طلبان به گمان من فرصت مناسبی به دست آمده است برای تاکید و پیگیری جدی این اهداف چه در سطح کلان و چه در اجرایی شدن جزئیات طرح. تا در صورت امکان یکی از مهم ترین قدم های لازم برای رسییدن به جامعه آباد و آزاد برداشته شود یا در غیر این صورت سیه روی شود هرکه در او غش باشد.

۶. این اتفاق نیافتاده است. با آنکه ادعای عدم وجود تریبون برای اصلاح طلبان به کل منتفیست و موضوع پیگیری (خصوصی سازی) هم نه تنها از خط قرمز عبور نکرده است بلکه خط سبزی هم دورش کشیده اند. 

 ۷. نمی دانم چرا؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط علی دشتی  | 

۱)     ملغا شدن موقتی طرح موقتی تردد خودرو های زوج و فرد در سطح شهر توجه خاصی را به خود جلب نکرد. بسیاری بدون اینکه بدانند همچنان مشغول رعایت این طرحند.

۲)     اجرا شدن این طرح و شبه دائمی شدن آن هم توجه خاصی را در جامعه بر نیانگیخت. روزنامه ها چندان به آن نپرداختند. مسئولین نیازی به توضیح برای دائمی شدن آن نداشتند. و خلاصه اینکه اعتراضی شکل نگرفت. در حالیکه این طرح دارای بعد تاثیر میلیونی بود. چرا؟

۳)      علت العلل ارائه تولد این طرح، آلودگی هوا بود. در روزهایی که اکسیژن در سطح شهر نایاب شده بود بسیاری با استقبال از طرح های موقتی و موفقی چون این طرح، به  آسمانی آبی امید بسته بودند. این طرح مانند اکثر طرح های با برد بالا و صرفا اجتماعی منتظر نمایان شدن اندکی نارضایتی و اعتراض بود تا مانند طرحهای دیگر موقتی، موقتی باشد. اما اعتراضی رخ ننمود.

۴)     به گمانم دلیل آنکه اعتراضی به دائمی شدن طرح نشد. ملموس بودن تاثیر آن بود. اگر هم قرار باشد بین گسترش مترو و بیشتر کردن اتوبان های شهری و گسترش فضای سبز و طرح تردد زوج و فرد خودروها یکی به عنوان موفق ترین طرح مبارزه با آلودگی هوا انتخاب شود. مردم بیشتر به این طرح رای می دهند، چون لمسش کرده اند.

۵)     می خواهم نتیجه بگیرم که در جامعه ما طرح های کوتاه مدت و موقتی و ملموس دارای اقبال عمومی بیشتری هستند. به گمانم دلیلش را باید به بی حافظگی تاریخیمان نسبت داد. و دلیل بی حافظگیمان را هم باید در استبداد جست.

۶)     در برابر بی حافظگی دو راه وجود دارد. یا باید تمام هم و غممان آن باشد که همه طرح ها و برنامه ها و پیشرفت هامان را کوتاه مدت کنیم و جلوی چشم مردمی بی حافظه نمایش دهیم تا حس خوشبختی کنند. یا باید بی حافظگی را درمان کنیم.

۷)     راه حل من برای درمان بی حافظگی آن است که طرح های دراز مدت و سنجیده در چشم عامه مردم برجسته شوند و با زبان مردم برایشان تشریح شوند. مثالی که به ذهنم می رسد طرح دکتر نیلی برای صندوق ذخیره ارزیست. طرحی که در میان مردم مقبولیت نیافت چون نمی توانستند درک کنند با وجود اینهمه پول چرا نباید آن را به سر سفره هاشان آورد و باید در صندوقچه ای ذخیره کرد. مقاله های دکتر نیلی برای طیف شرق خوانان هم سنگین می نمود وای به حال عامه مردم.

۸)     اینکه تصمیمات را در جلوی چشم مردم نمایش دهیم و با زبان عامه تجزیه و تحلیل کنیم  فرق می کند با اینکه هر چه مردم خواستند همان را انجام دهیم. باید هدفها را از خواست عموم گرفت و ابزار رسیدن به اهداف را به دست نخبگان سپرد.

۹)     برای آنکه تصمیمات بلند مدت شفاف شوند اعتماد عموم لازم است و برای جلب اعتماد عموم باید مخالفی وجود داشته باشد که نظر دیگری داشته باشد و قانع شود و برای وجود مخالف هم آزادی و برای آزادی هم نبود استبداد و استبداد هم ریشه در جهل دارد. دور جالبیست. پدرانمان استبداد را نشانه گرفتند. به گمانم ما اگر حافظه خوبی داشته باشیم باید به دنبال رفع جهل باشیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط علی دشتی  | 

این مطلب را قبلا نوشته ام. بی مناسبت ندیدم در اینجا بگذارمش.

کهنه شده است. نوروزمان را می گویم. دیگر همه آنچه با خودش برایمان می آورد قدیمی است. از جنس خاطره است. بوی نویی نمی دهد. نه حسی نه شوری نه اراده ای و نه حتی انگیزه ای. دیگر هیچ هدیه ای برایمان ندارد.دیگر هر وقت که می آید فقط به صندوقچه خاطراتمان سرکی می کشد و گرد و غبار از تن خاطره ای می زداید و لباس نویی به تن گذشته ای می پوشاند و دلمان را خوشکی می کند. ولی دیگر مدتهاست که نوروزمان خاطره ساز نیست. عیدی نمی دهد. خانه تکانی نمی کند. دعا نمی خواند. هفت سین نمی چیند. و از همه مهم تر تحویلمان نمی کند.

چه به روز نوروزمان آمده است؟ چه به روز ما آمده است؟

تا آنجایش که من به یاد دارم نوروز یک رسم است. گروهی از آدمها در زمانهای دور به دلایل نامعلوم تصمیم گرفتند روز اول سال را نوروز بنامند و و هفت سینی بیاندازند و  گرد و خاکی بتکانند و نو نواری بکنند و جشنی بگیرند و خدایی بطلبند و هایی و هویی که تا الان هم ادامه داشته است و این تداوم تبدیل به سنتش کرده است. پدرانمان همین را به ما می گویند. احتمالا ما هم همین را به فرزندانمان خواهیم گفت. اما مگر می شود همه اش همین باشد؟ یک چیزی این وسط گم شده است. حتما باید دلیلی وجود داشته باشد. مگر می شود سنتی بی دلیل زنده بماند. آن هم اینهمه سال.

به گمانم گمشده مان همین دلیل زنده ماندن نوروزمان باشد. دلیلی که ما نمی دانیمش. بهمان نگفته اند. حق هم دارند. این دلیل ها گفتنی نیست. لمس کردنیست. حس کردنیست.باورتان نمی شود. پدر بزرگتان را ببینید.

خوشبختانه ما پر ِ سنتیم. و این راحت تر می تواند منظورم را توضیح دهد. محرم را ببینید. چطور زنده است. چیست دلیل زنده بودنش؟ به گمانم دلیل زنده بودنش را نه در کتابها می توان یافت و نه با برهان می توان به آن رسید که همه آنها را دارد اما قبل از همه آنها آنچه محرممان را محرم می کند آن است که ما محرم را حس می کنیم. آن احساس متفاوتی که در محرم هست و در بقیه ماه ها نیست قبل از هر چیز دیگری دلیل زنده ماندن آن است.  و نوروزمان دیگر آن حس را ندارد. خودمان را گول نزنیم. آن نوستالژی بوی عیدی،بوی توت را نمی گویم. باید زنده تر از این حرفها باشد.

بیایید خودمان را بگذاریم به جای آن کشاورزی که هرسال زندگیش را با طبیعت قمار می کند. به گمانم این روزها، صبحها زودتر از خواب بیدار می شود. شادتر است.دیگر پوستین زمختش را از تن در آورده است. بیشتر به زمینش سر می زند. بوی شکوفه های تازه مستش می کند. نقشه می کشد. امسال را چه کنم. هوای خوبی است. به گمانم آسمان سر یاری دارد. زمستان سختی بود. اما هنوز خاکم حاصل خیز است. سال خوبی می شود. از بهارش پیداست.

او نوروز را حس می کند. برای او نوروز یک جشن تصنعی نیست. همه جزییاتش واجد معنیست. او با زمینش نو می شود. نوروز او نو شدن زندگیش است.نوروز او نو روز است.

آری، رمز نوروز نو شدن است. هرچند به گمانم این رمزیست که فقط  من و شما آن را حس نمی کنیم. حیواناتی که از خواب زمستانی بیدار می شوند. درختانی که شکوفه می دهند. چشمه هایی که جاری می شوند. آسمانی که آبی می شود. طبیعت که دادش می زند.

تا اینجای کار را شاید حدس می زدید. شاید تا به حال هم بارها به آن فکر کرده باشید.به نو شدن در نوروز.اما چرا دیگر این رمز کارساز نیست.درد من و شما کجاست؟

 در یک جمله بگویم. درد ما اینست که نو شدن را با از نو شدن اشتباه گرفته ایم.

طبیعت در بهار از نو می شود. به این معنی که در چرخه ای ثابت به انتها می رسد و دوباره به ابتدای چرخه باز می گردد. کشاورز قصه ما هم چون زندگیش با طبیعت گره خورده است با نوروز از نو می شود. محصول نو می کارد. درو می کند و زندگی نویی را آغاز می کند. اما ما که نمی توانیم از نو شروع کنیم. فرض کنید یک پزشک متخصص در نوروز تصمیم بگیرد که از نو شروع به کار کند و این دفعه به جای پزشک، فضانورد بشود. به گمان من که غیر ممکن است. البته آن وقتها که بچه بودیم خیلی دوست داشتیم که از نو شروع کنیم. خدایا از فردا قول می دم که مشقام رو سر وقت بنویسم. خدایا از امسال قول می دم که دیگه دروغ نگم. خدایا از این ماه رمضون به بعد دیگه غیبت نمی کنم. اما هر چه بزرگتر شدیم به قولی گل شخصیتمان هم سفت تر شد و از نو شدن برایمان کاری مشکل تر.و چون نوروز برایمان نماد از نو شدن بود ارزش و احساس خود را از دست داد و به خاطره ها پیوست.

اما به نوشدن در نوروز جور دیگری هم می توان نگاه کرد. اسمش را می گذارم نگاه جاده ای. فرض کنید زندگی شما مثل حرکت در یک جاده است که از یک جایی شروع شده است و ادامه دارد. زمانی به دوراهی می رسید. زمانی به تعمیر گاه. زمانی دور برگردان در جلوی راهتان سبز می شود و زمانی در کنار جاده توقف می کنید و تنی به آب می زنید و غباری از تن می شویید. حال از نو شدن در نوروز با این نگاه غیر ممکن است که نمی شود یکهویی با تحویل شدن سال شما هرکجا که هستید به مبدا حرکت خود برگردید. اما نو شدن در این نگاه به این معناست که هر سال در نوروز فرصت خوبی پیدا می شود که شما یک نگاهی به خودتان بیاندازید. ببینید کجای نقشه اید. جاده پیش رویتان به چه شکل است. کیلومتر شمار را نگاهی بیاندازید. ببینید آیا به اندازه کافی بنزین دارید. لاستیک های ماشینتان سالمند. اگر تنهایید مسافر سوار کنید. اصلا کجا می خواهید بروید. هنوزم مایلید راهتان را ادامه بدهید؟ اگر خسته شده اید استراحتی بکنید. اگر پشیمان شده اید در اولین دور برگردان برگردید. ولی خوب بدانید اگر می خواستید از تهران به مشهد بروید و الان اهوازید راه درازی در پیش دارید. اما کسی جلویتام را نگرفته است.می توانید هرکجا می خواهید بروید. راه باز است و جاده دراز.

آری،نوروز فرصت خوبی است برای نو شدن تصمیم ها،عقیده ها،احساس ها و مسئولیت ها. اما همیشه نو شدن به معنای قلب شدن نیست. گاهگاهی هم به معنی تحویل شدن است.و تحول زمان می برد. و حول حالنا الی احسن الحال.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط علی دشتی  | 

بعضی از صحنه ها در زندگی هست که بیشتر از صدها صفحه نوشته و صدها حنجره خطابه با آدم حرف می زند. یکی از این صحنه ها چند روز پیش برایم رخ داد و احتمالا تا آخر عمر هم به یادم خواهد ماند.

در گیر و دار کتک زدن ریاست دانشگاهمان دکتر سهراب پور لحظه ای پیش آمد که به طور اتفاقی روبه رویش قرار گرفتم و به اصطلاح نگاهمان با هم تلاقی کرد. دکتر به سختی می توانست راه برود و کشان کشان به سمت آمفی تئاتر انتقالش می دادند.

آن نگاه و آنچه از آن یافتم موضوع این نوشته است.

دکتر سهراب پور قریب به یک دهه است که بر مسند ریاست دانشگاهمان تکیه زده است و از این حیث به گمانم یکی از رکورد داران ریاست دانشگاه باشد که توانسته است با دولت های مختلف و سلیقه های مختلفشان بسازد و همچنان در جایگاهش باقی بماند.

با توجه به موقعیت علمی دکتر سهراب پور و سابقه تدریس ایشان به گمانم رییس شدنشان در دانشگاه نباید چندان تعجب آکادمیکی برانگیزد. اما با توجه به اوضاع و احوال دانشگاه و از آن مهمتر جامعه، آنچه ایشان را در مقامشان تاکنون نگاه داشته است نوع نگاه مدیریتی خاص ایشان است که آن را نگاه تکنوکراتیکی نامیده ام.

برای یافتن مولفه های این نوع نگاه مدیریتی لازم است مقداری در مورد اشتراکات صاحبان این نگاه بگویم. افرادی که بیشتر دارای مدارج بالای تحصیلی هستند و اکثرا در خارج از کشور تحصیل کرده اند و در نتیجه مقدار زیادی از قشری گری ها و تصلب بافت فرهنگی جامعه فاصله گرفته اند. نگاهشان به مذهب یک نوع نگاه خود یافته قابل انعطاف است. اکثر قریب به اتفاق آنها به علت مقایسه مستقیم اوضاع ایران و کشورهای پیشرفته صنعتی آرزوی آبادانی ایران را دارند و به علت آمدنشان از لایه های سنتی جامعه (که همیشه با قدرت دارای ارتباطند) حس میهن دوستی بالایی دارند و البته به علت آنکه اکثرا در رشته های فنی تحصیل کرده اند نوعی نگاه تکنیک گرا نسبت به پیشرفت و آبادانی دارند. به طوری که کعبه آمالشان جامعه ایست که از لحاظ تکنولوژیک به ممالک پیشرفته برسد بدون آنکه به تفاوت های فرهنگی جوامع گوناگون و مشکلات خاص فرهنگی جامعه ما  ریشه ای بیاندیشند.

شاید مشخص ترین مولفه این نوع نگاه محافظه کاری ذاتی آن باشد. مدیران این گروه به هیچ وجه حاضر نیستند قدرت را از دست بدهند. بر خلاف تصور رایج این قدرت دوستی از ضعف روانی یا وسوسه های شخصی آنها نشات نمیگیرد بلکه ریشه در دیگر دوستی آنها دارد. آنها به توانایی های خود در غلبه بر مشکلات اجرایی ایمان دارند(و اشتباه هم نمی کنند).همچنین به علت تکنیک گراییشان غلبه بر مشکلات اجرایی و پیشرفت تکنولوژیک سیستم زیر دستشان را تنها مولفه قابل اندازه گیری و در نتیجه مهم پیشرفت تلقی می کنند و حاضرند برای آنکه آن پیشرفت را به دست بیاورند با همه ناملایمات بیرونی بسازند مبادا نتوانند از فرصت تاریخی که در اختیار ایشان قرار گرفته است استفاده بهینه را ببرند.

 این افراد به علت اینکه از لحاظ علمی عناصر قابل اتکایی هستند و باز به این علت که از لحاظ سیاسی موجوداتی خنثی می باشند، همیشه برای هر نظام تعهدگرایی چون حکومت ما جزو گزینه های پر شانس مدیریت اجرایی قرار می گیرند.

اگر سیستم را یک جعبه فرض کنیم و مدیریت را نظم و ترتیب دادن به موجودات داخل جعبه با فرض آنکه بیرون از جعبه اتفاقی غیر قابل پیشبینی رخ ندهد(شرایط ثبات) نگاه مدیریتی تکنوکراتیک بهترین نتیجه را می گیرد. چون دانشش را دارد. و نگاه تکنیکگرایش عملگرایی لازم برای اجرایی کردن امور را در اختیارش قرار میدهد(برخلاف مدیریت ایدئولوژیک).

اما اگر از دنیای تئوری بیرون بیاییم و جهان بیرون جعبه را باتمام اتفاقاتش در صورت مساله بگنجانیم جواب این نوع نگاه به مساله فرق می کند. این نوع نگاه به علت محافظه کاری ذاتی خود همیشه در حال مطابقت دادن خود با شرایط خارجیست و از این رو بسیار قابل انعطاف است. به طور مثال دکتر سهراب پور زمانی به طور بیسابقه ای اجازه برگزاری مراسم بزرگداشت آقاجری را در آن ابعاد می دهد و زمانی با طرح دانشجویان برای دفن شهدای گمنام (باز هم به طرز اعجاب برانگیزی) در دانشگاه موافقت می کند. این انعطاف پذیری در اذهان عموم به بی باوری تعبیر می شود و چون محرک اکثر حرکت های جمعی کوچک و بزرگ مردم ما را باورهایشان تشکیل می دهد این مدیران همیشه از سیر تحولات جامعه عقب می مانند و اشخاص قابل اتکایی برای زیردستانشان نیستند. و در نتیجه از حکومت هم نمی توان انتظار حمایت از ایشان را داشت به دوعلت:یک اینکه پایگاه مردمی ندارند و دو اینکه ایدئولوژی صلبی ندارند تا حاکمان را خوش افتد دفاع از ایشان.

مدیریت تکنوکراتیک در جامعه ما همواره بدنه مدیریتی کشور را در اختیار داشته است.(مگر آن روزهایی که نمک هم می گندد)و اکثرا نماینده ای در جمع حاکمان کشور داشته است. قربانیان این نگاه مدیریتی در تاریخ ما زیادند. شاید بزرگترین ایشان امیر عباس هویدا باشد. در دوران بعد از انقلاب این نگاه مدیریتی با دوران سازندگی رئیس جمهور هاشمی در لایه های رویین مدیریتی کشور قرار گرفت و بسیاری وزیر و معاون رئیس جمهور و مدیر کل تکنوکرات برای کشور ساخت. و شاید بزرگترین قربانی بعد از انقلاب این نگاه هم غلامحسین کرباسچی باشد.

 در آن لحظه ای که نگاهم با دکتر سهراب پور برخورد کرد. در نگاهش نه خشم یک دیکتاتور را دیدم نه ترس یک ترسو. هر چه بود افسوس بود. افسوس از جامعه ای که نمی فهمد. و افسوس از حکومتی که نمی فهمد. و افسوس از زحماتی که هیچوقت قدر داده نمی شود. و افسوس از آینده ای که ممکن است دیگر نباشد.

و شاید نقطه ضعف آن نگاه هم همینجا باشد. در اینکه آن نگاه موضع مشخصی نداشت. دراینکه آن افسوس بیرنگ بود. بیرنگی شاید تنها نسخه موجود برای رسیدن یا رساندن به هدف نباشد. حتی اگر عاقلانه ترین راه باشد.

در جامعه ای که منطق کم رنگ ترین عامل رفتاری کوچک و بزرگش است، تکیه کردن صرف بر سلاح منطق راهگشا نیست. اینجا مدیران برای غلبه بر مشکلات آن چیزی را می خواهند که شاید سیستم مدیریتی با ثبات غربی به آن نیاز چندانی نداشته باشد. عصایی که بتوان در همه طوفان ها بدان تکیه کرد.

عصایی به رنگ ایمان.

شاید خواندن مدیریت حضرت علی(ع) بر جامعه اش راهگشا باشد. مدیریتی که از قضا بسیار کوتاه بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط علی دشتی  | 

مثل هميشه اولش با درد شروع می شود.

می آيد. دستهايش را غير منتظره دور گلويت حلقه می کند. فشارش ميدهد.

نفست به شماره می افتد. روحت چاک می خورد. راه چاره ای می جويی.

فرياد برمی آوری. آی! درد دارم درد. و گويی کلمه رمز را گفته باشی. رهايت می کند.

می رود. و از خود نشانی می گذارد. نشانی که هر بار سر از جايی باز می کند.       

و اينجا همانجاست.

      و اين مجال فرصتی است برای باز خوانی اش. نه که در پی التيامش باشم.           

که هر چيزی را وزنی است و ترازويی.

 و ترازويی که من باورش دارم آنچه می سنجد درد

است.

نخستين جرقه نوشتن در وبلاگی ديگر و از جنسی ديگر را حوادث مربوط به دفن شهدای گمنام در دانشگاهمان به ذهنم زد. اتفاقات آن روز برآنم داشت تا خودم را و اطرافيانم را بيشتر ببينم و بيشتر بشناسم و بيشتر بشناسانم.

اين وبلاگ محلی است برای آن دسته از نوشته هايم که به تحليل اوضاع اجتماعی و فرهنگی جامعه ام می پردازد. سعيم بر آن است که نوع نگاهم بيشتر مبتنی بر منطق و استدلال باشد تا احساس و هيجان. و سعی خواهم کرد نثر نوشته هايم بيشتر صريح و گويا باشد تا مصنوع و زيبا.هرچند سخت است اما اميدوارم بتوانم هفته ای يک متن در اينجا بگذارم.

اميدوارم اين وبلاگ محلی شود برای تقابل و تقارب انديشه های گوناگون. و اين ميسر نمی شود الا با نظرات سازنده عزيزانی که خوانندگان متن هايم می باشند. و شايد بالاترين هدف تشکيل اين وبلاگ يافتن منتقدانی از اين جنس باشد.

به اميد روزی که جهل نه در نگاهمان باشد و نه در آنچه بدان می نگريم.

علی دشتی.

بيست و پنجم اسفند هزار و سيصد و هشتاد و چهار.

تهران. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط علی دشتی  |